تاریخ انتشار: جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰
۴ سال پیش در یک رویداد شرکت کردم که سخنران راجع به «هوش‌های چندگانه‌ی گاردنر» مطالبی را ارائه دادند. من هم خوشحال و مسرور از این‌که مطلب جدیدی یاد گرفتم، رفتم به سراغ منابع بیشتر و کتابی در این باره هم مطالعه کردم. فکر می‌کردم حالا راجع به این نظریه آگاهی کافی پیدا کرده‌ام و می‌توانم از این نظریه، برای تعلیم و تربیت دانش‌آموزانم استفاده کنم. غافل از این‌که من به سراغ منابعی رفته بودم که این نظریه را تایید می‌کردند و نقدهای وارد بر این نظریه را اصلاً پیگیری نکرده بودم. از شما چه پنهان در فضاهای مختلف هم درباره‌ی این نظریه صحبت کردم مثل جلسات اولیا یا معلمان و به خیال خودم داشتم آن‌ها را آگاه می‌کردم. تا اینکه چند وقت بعد سوال‌هایی در ذهن من شکل گرفت از جمله کودکان چندپتانسیلی و یا کودکانی که مسیر زندگیشان در ادامه به طور کامل تغییر می‌کرد. هرچند که گاهی خودم را قانع می‌کردم که احتمالا در استعدادیابی اشتباه کرده بودیم اما واقعیت اینجا بود که ما مغز را دست‌کم گرفته بودیم… شاید ما فکر کنیم که هوش و استعداد چیزی است که در مغز یک انسان نهادینه شده و هدف ما کشف و پرورش آن استعداد است. به همین خاطر مدارسی مثل تیزهوشان، ایجاد می‌شود. یعنی فرض بر این است که عده‌ای می‌توانند و عده‌ای نمی‌توانند. این فرض یعنی معتقدیم، مغز استعداد و توانایی مشخصی دارد که آن را مغز ثابت می‌نامیم. اما مغز کاملاً متغیر است.
یعنی بر اساس (نیاز)، مغز این قابلیت را دارد که حتی استعداد جدیدی ایجاد کند، یا استعدادی را در خود تقویت کند و به استعداد برتر خود تبدیل کند!
شگفت‌انگیز نیست؟ این مغز بیشتر از آن‌چه که ما فکر کنیم قابلیت دارد، نباید آن را دست‌کم بگیریم. خانم کارول دوک استاد دانشگاه استنفورد و کلمبیا، با تحقیقات علمی خود ثابت‌ کرده است که اگر کودکی نمی‌تواند کاری را انجام دهد به معنی آن است که هنوز مسیر عصبی مربوط به این کار در ذهن او شکل نگرفته نه اینکه تا پایان عمر نمی‌تواند. او به زمان بیشتری نسبت به دیگران نیاز دارد. حالا شاید با خودمان بگوییم که این یوسفی ما را سرکار گذاشته! این که همان استعداد است! یکی استعداد دارد و دیگری ندارد دیگر! اما موضوع اینجاست که کودکی که دیرتر از دیگران توانایی انجام کاری را بدست می‌آورد و در انجام آن نیز کند است، همیشه به این شکل نخواهد ماند، مغز این قابلیت را دارد که با تمرین بیشتر، مسیر عصبی را تقویت و آن را توانمندتر کند. به شکلی که شاید بهتر از دیگران آن کار خاص را انجام دهد. اما کلید طلایی این ماجرا کجاست؟ جایی که بایستی آن کار را برای کودک «هدفمند» کنیم. وقتی کودکی یک کار را نمی‌تواند انجام دهد و ما بارها و بارها به او تمرین بدهیم اما او نداند به چه دلیل این کار خاص را انجام می‌دهد، باز هم روال به همان شکل سابق پیش خواهد رفت.
به بیان دیگر برای اینکه بتوانیم مسیرهای عصبی جدید در ذهن کودکان ایجاد کنیم، نیاز داریم فعالیتی را به آن‌ها ارائه دهیم که معنادار باشد. یعنی بدانند چرا این کار را انجام می‌دهند. نه اینکه صرفا دستورالعمل‌هایی را که ما صادر می‌کنیم را یک به یک طی کنند.
فکر کنم حالا بتوانیم متوجه شویم چرا یک کودک کلاس اولی، دیرتر از دیگران روان‌خوانی می‌کند یا یک دانش‌آموز کلاس سومی دیرتر از دیگران محاسبات ضرب را انجام می‌دهد و یا حتی یک نوجوان ۱۵ ساله دیرتر از دیگران اظهار نظر می‌کند. او فقط به زمان بیشتری نیاز دارد! به صبوری بیشتر! او کندذهن نیست! در پایان این را اضافه کنم که مغز انسان با ۲۰۰ میلیارد نورون، یعنی چیزی بیش از تعداد ستاره‌های جهان، توانایی‌های خارق‌العاده‌ای دارد. (نمی‌تواند) یا (استعدادش را ندارد) در برابر این مهندسی پیچیده در مغز، خنده‌دار به نظر می‌رسد. ما فقط بایستی با صبر بیشتر، تلاش کنیم، فضایی ایجاد کنیم تا کودکان مسیرهای عصبی جدید ایجاد کنند یا مسیرهای عصبی قبل را تقویت کنند.  
تعداد بازدید: 5